سفارش تبلیغ
صبا ویژن

توازی

راننده تاکسیِ خطی. خطِ A-B. هر روز بارها، همان ساختمان ها، همان درخت ها، همان پیاده رو ها، همان همه چیزها. راننده برای فرار از ملال به گفت و گوی تکراری با مسافرانِ مختلف اللباسِ متحدالفکر و متحدالناله وارد نمی شود تا با تبدیلِ خود به تکرار، تکرارِ بیرون برایش ادراک ناپذیر شود. تنها زندگیِ تحت کنترلش را پس تحت فرمان می گیرد: خیالش را. ساختمان ها و درخت ها و پیاده رو ها و همه چیزهای ثابت قدم را جان می دهد و در هر رفت و آمدی تازه می بیندشان: قد کشیده تر، غمگین تر، شاد تر، خمیده تر، نگران تر، کنجکاوتر، دوست تر، دشمن تر. به دست تکان دادنشان سری تکان می دهد، احوال می پرسد، اخبار می گیرد: از مدِ جدیدِ آدم هایی که ساختمان ها می پوشندشان می گویند و از سگی که مرد و گربه ای که زایید و آفتاب که داغ دار شد و مهتاب که از دیر آمدن عادت ساخت و ... . ساختمان ها، درخت ها، پیاده رو ها و همه چیزها بیشتر از راننده بازی را جدی گرفتند. خوب بازی کردند. جان گرفتند. راه افتادند. دیگر لازم نشد آدم ها مسافر شوند. چیزها نزدشان رفتند و چیزها بزرگتر از تاکسی ها بودند. شغلِ تاکسیرانی از بین رفت. راننده جایی بین A و B ایستاد، شریک در سرنوشتِ مسافرانِ آن روزگار که یکی بود و یکی نبود زیر یک گنبد کبود.

 

+ می شنیدمش وقت نوشتن بی آن که نیازمند یا جستجوگرِ ارتباطی باشم!

 

توضیح: در برچسب "آرشیو"، ایده هایی میبینید در انتظار رشد احتمالی .پس اگر مشابهِ جان گرفته ای سراغ دارید (در هر کدام از قالب های ممکن: ادبیات، سینما، نقاشی، موسیقی، ...)، نزدیک یا دور،  با هم آشنایمان کنید.


» نظر