سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

una passeggiata

خدمت خواهران و برادران مهربان و نامهربانم عرض کنم که اگر روزی از روزها خاک یزد هم مثل خاک کیش و دبی و آنتالیا و کلی جاهای دیگر، آغوشش را به رویتان باز کرد و تشریف بردید و از لذت تماشای مسجد جامع آبی رنگ و بلند مناره یزد بهره مند شدید و بعد از بیرون آمدن وسوسه شدید در محله قدیمی و کاهگلی پهلوی مسجد قدمی بزنید و مثلا تاریخ تنفس کنید، به هیچ نیروی بازدارنده ای مجال عرض اندام ندهید و فورا پا به بازارچه ای که اولین نقطه این محله است بگذارید؛ اما،اگر گرسنه یت تشنه یا خسته بودید یا فقط پول توی جیبتان زیادی می کرد یا رفیقی داشتید جهت تحت تاثیر قرار دادن و خواستید در انتهای این راهروی چند قدمی در کافه ایران توقفی کنید، به ویژه اگر آب های آلوده به کاکائویی که معمولا کافی شاپهای مهربان اقسام شهرها سرو می کنند، تصویر آشنایتان از شکلات داغ است، این عنوان را در فهرست سفارشاتتان منظور کنید و از من می شنوید در پاسخ «با شکر شیرین کنم یا همون شیرینی شکلات کافیه؟»،گزینه دوم را انتخاب کنید و یک شکلات داغ واقعی را در کنار یک محله کاهگلی واقعی تجربه کنید.


» نظر

خوب بخوابید

همه آدمها زیر بار حرف زور نمیرن. مثلا بعضیاشون به فرمان زمان بزرگ نمیشن و کوچیک میمونن.نه فقط از منظر قدرت نفوذ بر جامعه بشری، بلکه از منظر ظاهر و سایر هنجارها مثل دغدغه و نیاز و سرگرمی و .... اونوقته که سوالای محبوب متولد چه سالی هستی و چند سالته، تمام طول و عرض جغرافیایی محاسبات شما رو به هم میزنه. البته درمانهایی برای این بیماری هم وجود داره و پزشکهایی خوشحال میشن از تجویز داروهای یکسان سازی ولی خب طرف اگه از رو خط تولید پریده بیرون لابد محصول نهایی رو دوست نداشته دیگه؟... فهمیدن این جور چیزا خب سخته..شما هم گرفتار زمان بندی داروهاتون هستید و نباید بهتون سخت گرفت.


» نظر

مضارع اخباری

به بهانه تمرین هفتگی نقد و نگاه.

بردمن (ترجیحِ شاید نوستالژیکِ ترجمه نکردنِ هر عنوانی که یادآورِ سوپرمن است)، یکی از همین داستان های آشنا و جذابِ پشت صحنه ی هنر را روایت می کند و هیچ چیزِ تازه ای اینجا نیست که به خاطرش دوستش داشته باشیم و تحسینش کنیم. هیچ کدام از اعماقِ تحت نفوذش هم جای نو و قبلا ندیده ای نیست که ورود به آن، سرعت نفس کشیدنمان را کم و زیاد کند. توهم پیوستگی را هم که پیش تر خیلی ها در فیلمِ کوتاه و بلند تولید کرده اند، یکیشان همین شهرام مکری خودمان و "ماهی و گربه"ی خوش اقبالش که ناگهان به چراغِ روشنِ توی فکرِ اهلِ سینمای قبل از پارک و کافی شاپِ چندشنبه ها تبدیل شده است، با چنان کیفیتی که در اعتراض به انتخاب فیلم دیگری برای معرفی به اسکار حاضرند خون بریزند و نور توی فکرشان، سالِ تولیدِ فیلم را روشن نمی کند*! بخش قابل توجهی از بارِ توزیعِ معانی و ارضای تماشاگرِ معناگرا هم بر دوشِ دیالوگ های بیرون زده از متن است، به سبکِ استادانِ دیالوگ های پر مغز، نویسندگانِ کم قدر دیده بالیوود! چیزی که بردمن را خاص و دیدنی و شاید به یاد ماندنی می کند، طراوت است. ظرافتی که در طراحیِ مسیرِ حالِ استمراریِ فیلم به کار رفته، چیزی کاملا متفاوت از شیطنتِ تکنیکیِ جذاب و سرگرم کننده "ماهی و گربه" است و به مقصدی متفاوت هم می رود. "ماهی و گربه"، به سوی انجامی در حرکت است (گیرم در آغازی بیابدش) ولی بردمن تا به پایان، در حال می ماند؛ و حال، نیازمندِ فاصله گذاریِ زمانی و جدا کردنِ دیروزها و فرداها از هم نیست؛ نیازمندِ جدا کردنِ خیال و واقعیت هم نیست. حال می تواند، رنگِ منتظر در تفنگِ رنگ پاش باشد یا خونِ بیرون از رگ های آدمی زاده؛ می تواند خنده حضار باشد یا تشویقشان؛ نگاهِ من باشد یا مالِ شما. در لحظه شلیکِ ریگان، من و شما پشتِ سرِ اوییم، رو به تماشاگرانی که رو به رویش هستند. آن ها تشویق می کنند و ما؟ ...

این است دستاوردِ بردمن: یک جای خالی برای پر کردن/شدن!

 

Birdman: Or The Unexpected Virtue of Ignorance ( Alejandro G. Iñárritu)-2014

_______

 

* ماهی و گربه، پیش از همین بردمنِ پارسال اسکار برده، دورش در جشنواره های بین المللیِ پذیرنده اش را تکمیل کرده است.


» نظر

مثل همیشه

گفتگو یک مهارت است. ما نداریم. می گویم ما چون گفتگو با من و یکی دیگر (آن یکی دیگر می تواند یک من دیگر باشد) موجود می شود. «گفتن» اش را هر دو نفری بلدند، هر کدام به راه و رسم خود. اشکال در «شنیدن» مستتر در کلمه است. ما انگار به پوشش علاقه فراوان داریم و برداشتن حریم ها را نمی پسندیم؛ مثلا از روی مفهوم مستتر شنیدن(کاش این توضیح واضح بر من واجب نبود و خواننده، معتمد نویسنده بود!). 

و خب معنای شنیدن هم عمیقا مورد اختلاف است. معمولا شنیدن را آن عمل بی اختیار گوش می دانند که هر صدای خواسته و ناخواسته ای را دریافت می کند تا مغز دسته بندیشان کند و به بلندترها هشداری به اعضای پیکرش بفرستد که «خودتان را جمع و جپر کنید!» و باقی را پیام نرسیده بینگارد. در چنین برداشتی از شنیدن پرده برداشته،من یک سخنرانی دارم و تو یکی دیگر که پیوسته با آنتراکت آغشته به نویز صدای دیگری بیانش می کنیم. 

شنیدن اما می تواند دریافت اختیاری صدا باشد و تجزیه و تحلیلی پیچیده تر از دسته بندی شدت را نصیب صدا کند. در این صورت ما نمی توانیم حرف پیوسته از قبل آماده شده ای داشته باشیم و مثلا زیرنویس های نگذاشته یادداشت هامان یا تحریکات منتهی به تولید گفتنی مان یا هر آن چیز از پیش چسبیده به حرفمان را جهت تکمیلش منظور کنیم تا طول حضور صدای مقابل یا پایان یافتن ذخیره محتواییمان، هر کدام که زودتر رسید! متاسفانه گفتگو شبیه مسابقات ورزشی بی رکورد دو سویه است و ما، ناچار از تولید محتوای نو، برای هر لحظه مان، متناسب با حریف. اگر خواننده، آن قدر برای نویسنده شعور قائل بود که کلمات مصرفی او را اندیشیده فرض کند و آن قدر برای نویسنده احترام قائل بود که به این کلمات بیاندیشد، من هم نمی گفتم که در فرهنگ واژگان رو به روی کلمه حریف خیلی چیزها می نویسند، از جمله رفیق و یار و هم پیاله.


» نظر

بعضی ها توی رختخواب نمی میرند

فردا رسیده باشد؛ من لباس و شالِ آبی و مشکی خریده باشم؛ سوار هواپیما شده باشم؛ رم و بعد میلان پیاده شده باشم؛ توی استادیوم رفته باشم؛ تیم محبوبم را تماشا و تشویق کرده باشم؛ پول از حسابم برداشته باشم پس و مثلا خرج پالتو پوست و سفر دبی و رنگ آمیزی ساختمان و خرید زمین و کیف مدرسه فرزندان و پیتزای آخر بعضی هفته ها نکرده باشم؛ بعد استادیوم لرزیده باشد؛ بین دو گروه تماشاگر دعوا شده باشد؛ دست مردم به گردنِ پلیس خورده باشد؛...؛ من مرده باشم و شما به من بخندید یا بر من بگریید که ابلهم و احمقم و قدر شما نمی فهمم که دوست داشته های شما را دوست بدارم و خواسته های شما را بخواهم و داشته ها و داشتنی های شما را بخرم و ... . 

شما نمی میرید؛ و مرگ ما اسبابِ بازیتان است؛ جاویدان!

 

 

* کار طاقت فرسایی نیست فهمیدن موضوع و بعد معنا و بعد ربطِ عکس به این جا؛ بر عهده ی جوینده شان!

 


» نظر

این پایین

به خاطر دودِ صورتی رنگِ فیلمِ سیاه و سفیدش، به خاطرِ بالاها و پایین هایش، نه به خاطر قصه و پیام هایش(که گذاشته ایم برای اهلش و هواخواهش)، از یاد نبردنی است و دوست داشتنی.

 

 

من هم آن پایین، زیرِ میز، یک گوشی که می توانم داشته باشم!... دارم؟...

 

 

High and low / Tengoku to Jigoku* (Akira Kurosawa)-1963

______

* به گواه فرهنگ واژگان ژاپنی-انگلیسیِ روی میز من و عده ای دیگر، عنوان ژاپنی از بهشت می گوید و جهنم.


» نظر